تبليغاتX
کافه کلمه

 

هیچی با هیچی فرق نداره، احتمالا از اول هم نداشته...تو مثل بقیه ،من مثل تو..تفاوتهای احمقانه ی

 ساختگی..اثبات فرضیه ی “زیبا بودن همه چیز از دور”..قانع کردن خودم با حرفهای صد من یه غاز...حوصله

 ی ته کشیده م برای قانع کردن تو...تناقض هایی که پایان روز دوباره حمله می کنن..فریاد شباهت تو به

 بقیه و من به تو...آرزوی گفتن حرفهای در گوشی به زبانی من دراوردی…تمام نشدن روزهای سخت...پایان

 زودرس خوابهای خوب...و سه نقطه هایی که تا همیشه حاضرن............................

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:2  توسط دنیا  | 

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت...

خاقانی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:1  توسط دنیا  | 

 

دیگر نه خبری از کاغذهای رنگی ست نه از بچه های قد و نیم قد.آن روزها پنج اردیبهشت دیر می رسید٬خیلی دیر.قطعا آن روزها یک سال بیشتر از سیصد و شصت و پنج روز بود.و چه انتظار سختی صبر کردن تا لحظه ی باز کردن هدیه ها.حتی این روزها شبیه بیست سالگی هم نیست:انتظار تبریک کسی که مهم بود٬ انتظار سختی که اگر به هیچ ختم می شد شب طولانی تر از همیشه بود.این روزها اما پنج اردیبهشت شبیه هجوم اعدادیست که از سر و کولم بالا میروند٬ چیزی شبیه شمارش معکوس برای رسیدن̗̗ هیچ.

 

1.عنوان قسمتی از شعر عارف.

2. ما که -ای زندگی!- به خاموشی

    هر سؤال تو را جواب شدیم٬

   دیگر از جان ما چه می‌خواهی؟

   ما که با مرگ بی‌حساب شدیم... (محمدعلی بهمنی)

3.تلخ̗ تلخ مثل زهر مار!

4.اما من هنوز به اردیبهشت بودن اردیبهشت خوشبینم!

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:56  توسط دنیا  | 

من در محاصره ی «بی تویی»ام

رودرروی دیوارهایی

 که هر لحظه٬ نزدیکتر می شوند...

اما تو می دانستی

من٬ یک تنه

حریف این همه سکوت نیستم.

 

پ ن1:آقای حبیبی ممنون بابت فوت کوزه گری.

پ ن2 :...

پ ن 3:سالتون خوب.

پ ن4:باشه برای بعد.
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:38  توسط دنیا  | 

گاهی خسته می شوی، کم می آوری،نه می توانی خودت را به خواب بزنی و نه توان بیدار ماندن داری.ترس از دست دادن آدمهایی که دوستشان داری بغض می شود توی گلویت، می چسبی به سکوتت و دم نمی زنی مبادا که بترکد این بغض لعنتی.این جای خالی ̗بی همه چیز این روزها پررنگ تر از همیشه است،مدام به سه نقطه هایی بر می خوری که هیچ چیز جایشان را پر نمی کند.می ترسی از بیشتر شدنشان از اینکه حمله کنند میان سطرها و کم کم صاحبخانه بشوند. خسته ای آنقدر که دوروبرت دیدیشان:اگر...بود اوضاع بهتر بود.آن روزها که هنوز ... نرفته بود برف سفیدتر بود.قبل از ... من...بودم.بعد از ...تنها شدم.می دانی ...را کم میاورم این روزها.یعنی ...؟من...اش نبودم.من...اش نیستم.او...نمی شود.او جای...را پر نمی کند.من... . او...ما....و بعد می نشینی گوشه ای و زانوانت را بغل می کنی.به نقطه ای خیره می شوی و توی دلت آرزو میکنی هرگز این خانه از جای خالی پر نشود.آرزو می کنی دستهای پدرت باشد تا وقتی در لاکت باز نمی شود بدوی کنارش و او در یک ثانیه بازش کند و لبخند بزنی و ته دلت بگویی که بابای من هنوز قویترین بابای دنیاست.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 20:0  توسط دنیا  | 

 

تو كجايي ؟

در گستره ي بي مرز اين جهان تو كجايي؟

...

احمدشاملو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:11  توسط دنیا  | 

در ازل پــرتو حــسـنـت ز تــجــــلــــي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عــالــــم زد

 

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد

 

هرآن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

 

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم

صد بار توبـه کردم و دیگر نمی‌کـنـم

.................
  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 19:32  توسط دنیا  | 

شروع کردم به بافتن.حس عجیبیست که رها کنی کارهای مهم را و بچسبی به دوتا میل و چند کلاف کاموای بنفش، که شالی بشوند دور گردنت.پیشنهاد مامانی بود گفت بباف مادر بافتن خوبه نمی ذاره آدم زیاد فکر کنه...و من تعجب می کنم که او چرا حس می کند که باید ذهن من منحرف شود؟ اصلا از کجا باید به کجا برود؟حرفش را تایید می کنم و می بافم و نمی گویم که من فکرهایم را می بافم، یکی زیر، یکی رو. دیروز، امروز، مدرسه، امروز، دانشگاه گیلان، امروز، کنکور، امروز، تهران، امروز، جاده ،امروز، امتحان، امروز، حرف زدن تا صبح، امروز.رج بعد شروع می شود: تو، من، تو، من، تو، من، تو، تو، تو ،تو...اشتباه شد. باید همه را بشکافم، مامان می گوید یک دانه اشتباه هم کار را خراب می کند، والا من که اهل شکافتن نیستم. اصلا چه می شود که یک رج کامل تو باشی و بعد دوباره همه چیز طبق روال؟اما باید شکافت. می شکافم و از سر می گیرم. ناگهان یاد عکس هایی می افتم که برای من فقط حلقه ی زردی بود که دور انگشتت برق می زد. نه خنده ها معنا داشتو نه رنگها.حالا یک رج کامل حلقه ی زرد می بافم، این باید شکافته شود...تمام شد، مثل همه ی چیزهایی که تمام می شوند یا ادا در می آورند که تمام شده اند، حالا چه حلقه ی زردی توی عکس برق بزند چه نزند.شالم را دور صورتم می پیچم.عطر تو، عطر من، ما به هم پیچیده ایم، گره خورده ایم. نفس می کشم تو را خودم را.باید برایت شالی ببافم، باید خاطراتم را دور صورتت بپیچی و نفس بکشی، باید خیابان ها را با عطر این گره ها قدم بزنی.حالا به خانه رسیده ای، دستت را بالا می آوری تا شال را برداری، حلقه ی زردت برق می زند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 18:6  توسط دنیا  | 

دلتنگی که پایش را

درازتر می کند از گلیمش

من

زانو به بغل

                   مچاله می شوم

همیشه کوتاه آمده ام

آنقدر که حالا

دستم به خودم

پایم به سی سالگی

و صدایم به تو نمی رسد

 

از تو چه پنهان

چند شبی ست

که از کابوس لال مردن

در خواب فریادمی کشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 20:11  توسط دنیا  | 

زیباییت را

در جیبهایم می گذارمو

به خانه بر می گردم

این آفتاب حریف ابرهای شمال هم نباشد

ابرهای اتاقم را فراری می دهد...


(مخاطب این شعر نیمه کاره مهتاست...فرشته ای که پنج ساله شد)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 1:39  توسط دنیا  |